ALH
عباس لطفی نسب
2025/12/21 15:50
شب یلدا مبارک 🌙🍉

امشب، شبِ موندنه.
شبِ طولانی‌ترین تاریکی که همیشه با نور تموم می‌شه.

یلدا فقط هندونه و انار نیست؛
یادآوری اینه که حتی وقتی شب کش میاد و خسته‌کننده می‌شه،
آخرش صبح می‌رسه… همیشه.

کنار هم بودن، گفتن، شنیدن،
و یه لحظه مکث وسط این همه شلوغی دنیا…
امشب، شبِ موندنه.
شبِ طولانی‌ترین تاریکی که همیشه با نور تموم می‌شه.

یلدا فقط هندونه و انار نیست؛
یادآوری اینه که حتی وقتی شب کش میاد و خسته‌کننده می‌شه،
آخرش صبح می‌رسه… همیشه.

کنار هم بودن، گفتن، شنیدن،
و یه لحظه مکث وسط این همه شلوغی دنیا.
همینا یلداست؛
یه رسم قدیمی که هنوز بلده حال آدمو بهتر کنه.

امیدوارم سختی‌ها، غم‌ها و شب‌های طولانی زندگیتون
از امشب به بعد کوتاه‌تر بشن.

یلداتون گرم، دلتون روشن✨
بیشتر

شب یلدا مبارک 🌙🍉
ALH
عباس لطفی نسب
2025/12/14 01:53
زنده‌ایم، اما زندگی نکردیم

ما نسلی بودیم که
به‌جای رویا، حساب کرد
به‌جای هیجان، دوام آورد
به‌جای آینده، فقط «تحمل» کرد.

نه چون کم‌خواست
بلکه چون مجال نداشت.

تورم فقط جیب‌ها رو خالی نکرد
دل‌ها رو هم تهی کرد.
امید رو قسطی گرفت
و جوونی رو نقداً بلعید.

این فقط گرون…
ما نسلی بودیم که
به‌جای رویا، حساب کرد
به‌جای هیجان، دوام آورد
به‌جای آینده، فقط «تحمل» کرد.

نه چون کم‌خواست
بلکه چون مجال نداشت.

تورم فقط جیب‌ها رو خالی نکرد
دل‌ها رو هم تهی کرد.
امید رو قسطی گرفت
و جوونی رو نقداً بلعید.

این فقط گرونی نیست…
این فرسایشِ آدمه.
بیشتر

زنده‌ایم، اما زندگی نکردیم
ALH
عباس لطفی نسب
2025/12/11 20:20
امروز بالاخره بارون زد…☔✨

بالاخره بعدِ کلی هوای کثیف و نفس‌تنگی، امروز تهران یه نفسِ عمیق کشید… بارون اومد.
همون بارونی که نه‌فقط زمینو می‌شوره، دل آدمو هم می‌بره زیر دست‌کاری خدا.
شکرش که هنوز لحظه‌هایی هست که از این همه شلوغی جدا می‌شی و می‌فهمی زندگی هنوز قشنگه…
خدا جون،…
بالاخره بعدِ کلی هوای کثیف و نفس‌تنگی، امروز تهران یه نفسِ عمیق کشید… بارون اومد.
همون بارونی که نه‌فقط زمینو می‌شوره، دل آدمو هم می‌بره زیر دست‌کاری خدا.
شکرش که هنوز لحظه‌هایی هست که از این همه شلوغی جدا می‌شی و می‌فهمی زندگی هنوز قشنگه…
خدا جون، همین لحظه‌های کوچیکت دنیا رو قابل تحمل می‌کنه.
بیشتر

امروز بالاخره بارون زد…☔✨
ALH
عباس لطفی نسب
2025/12/11 20:09
💐 روز زن…

یه حقیقتی هست که نمی‌شه انکارش کرد:
زن‌ها ستون‌های بی‌سروصدا و پرقدرت این زندگی‌ان.
همونایی که با یه لبخندشون فشار یه روز سخت رو از ما می‌گیرن…
همونایی که وقتی ما تو مسیر خودمون گیر می‌کنیم، مثل یه نور کوچیک تو تاریکی، راه رو نشونمون میدن.

امر…
یه حقیقتی هست که نمی‌شه انکارش کرد:
زن‌ها ستون‌های بی‌سروصدا و پرقدرت این زندگی‌ان.
همونایی که با یه لبخندشون فشار یه روز سخت رو از ما می‌گیرن…
همونایی که وقتی ما تو مسیر خودمون گیر می‌کنیم، مثل یه نور کوچیک تو تاریکی، راه رو نشونمون میدن.

امروز فقط یه یادآوریه…
یادآوری اینکه پشت هر موفقیت، پشت هر آرامش، پشت هر روز خوب،
یه زن هست که با صبر، مهربونی و قدرتش دنیا رو قابل تحمل‌تر کرده.

به همه زن‌هایی که زندگی رو زیباتر و قابل‌زندگی‌تر می‌کنن:
مرسی که هستید. 💛
بیشتر

💐 روز زن…
ALH
عباس لطفی نسب
2025/11/19 21:44
سال‌روز من؛ نقطه شروع اینجا.

امروز تولدمه…
اما امسال یه فرق بزرگ با سال‌های قبل داشت:
برای اولین بار تولدم رو تو سایتم می‌نویسم.

همیشه دوست داشتم یه جایی داشته باشم که حرف‌هام، مسیرم، و روزهای مهم زندگیم ثبت بشه.
نه تو شبکه‌های اجتماعی که فردا پاک می‌شن…
یه خونه‌ی دیجیتا…
امروز تولدمه…
اما امسال یه فرق بزرگ با سال‌های قبل داشت:
برای اولین بار تولدم رو تو سایتم می‌نویسم.

همیشه دوست داشتم یه جایی داشته باشم که حرف‌هام، مسیرم، و روزهای مهم زندگیم ثبت بشه.
نه تو شبکه‌های اجتماعی که فردا پاک می‌شن…
یه خونه‌ی دیجیتال واقعی که مال خودمه.
و خب… امسال بالاخره این اتفاق افتاد.

این سایت هنوز جوونه، تازه راه افتاده.
ولی حسش مثل همون حس خونه‌ی جدیدیه که هنوز بوش نرفته اما می‌دونی قراره کلی خاطره توش ساخته بشه.

امروز، تولد منه.
و یه‌جورایی تولد رسمی این سایت هم هست.
از اینجا به بعد، هر سال می‌خوام تو همین بخش، همین روز، یه چیزی بنویسم…
که ببینم چقدر جلو رفتم، چقدر بهتر شدم، چی ساختم، و چی یاد گرفتم.

امیدوارم سال جدید زندگی من
و سال اول این سایت
هر دو تبدیل بشن به شروع یه مسیر محکم‌تر و حرفه‌ای‌تر.

به آینده ✌️✨
بیشتر

سال‌روز من؛ نقطه شروع اینجا.
ALH
عباس لطفی نسب
2025/11/12 00:21
شروع یه مسیر تازه...

یه مدت بود حس می‌کردم همه‌چیز تکراری شده.
صبح بیدار می‌شدم، لپ‌تاپ، ادیتور، کد، باگ، تسک بعدی، آخر شب هم همون چرخه‌ی همیشگی.
زندگی‌م منظم بود، ولی خالی از هیجان. یه‌جور سکونِ خسته‌کننده.

یه شب همین‌طوری که داشتم تو یوتیوب می‌چرخیدم، یه ویدیو از …
یه مدت بود حس می‌کردم همه‌چیز تکراری شده.
صبح بیدار می‌شدم، لپ‌تاپ، ادیتور، کد، باگ، تسک بعدی، آخر شب هم همون چرخه‌ی همیشگی.
زندگی‌م منظم بود، ولی خالی از هیجان. یه‌جور سکونِ خسته‌کننده.

یه شب همین‌طوری که داشتم تو یوتیوب می‌چرخیدم، یه ویدیو از یه تریدر دیدم که با شور و هیجان درباره‌ی مارکت حرف می‌زد.
نمی‌دونم چرا، ولی همون لحظه یه جرقه خورد تو ذهنم.
احساس کردم اون دنیای پرریسک و پرهیجان دقیقاً همون چیزیه که مدت‌ها گمش کرده بودم.

از فرداش شروع کردم مطالعه، تست، یادگیری.
هیچی هنوز قطعی نیست، ولی یه حس عجیبی دارم...
یه ترکیب از ترس، هیجان و کنجکاوی.
یه چیزی بین ممکنه ببازم و ممکنه موفق شم — و همین خودش قشنگه.
بیشتر

شروع یه مسیر تازه...
ALH
عباس لطفی نسب
2025/11/07 16:42
بالاخره بعد سه سال گواهینامه گرفتم!

دیروز یکی از اون روزایی بود که هیچ‌وقت یادم نمیره.
بالاخره بعد سه سال تلاش، تنبلی، شکست، استرس و کلی داستان عجیب، گواهیناممو گرفتم!

اولین بار تابستون ۱۴۰۱ اقدام کردم. همه مراحل رو رفتم تا امتحان عملی… یه بار رد شدم، بعدش چون درگیر کار شده بودم، …
دیروز یکی از اون روزایی بود که هیچ‌وقت یادم نمیره.
بالاخره بعد سه سال تلاش، تنبلی، شکست، استرس و کلی داستان عجیب، گواهیناممو گرفتم!

اولین بار تابستون ۱۴۰۱ اقدام کردم. همه مراحل رو رفتم تا امتحان عملی… یه بار رد شدم، بعدش چون درگیر کار شده بودم، دیگه بی‌خیال شدم.
همون‌طور که می‌دونی، وقتی یه کاری رو نصفه ول می‌کنی، تموم کردنش واقعا سخت میشه — تا چشم به هم زدم، شد سه سال بعد!

ولی این فقط بخشی از ماجرا بود…
توی این سه سال چند بار ازم کلاه‌برداری شد 😐
آدمایی که می‌گفتن “با ۸-۹ میلیون برات گواهینامه می‌گیریم” و خب… گرفتن، ولی پول منو!
می‌دونستم دارن دروغ میگن، ولی وقتی احساس درماندگی می‌کنی، منطق میره کنار. و منم اعتماد کردم… اشتباه بزرگی بود، اما درسش موند برام:
هیچ میان‌بری واقعاً میان‌بر نیست.

بعد از اون، یه ماشین خریدم — ولی بدون گواهینامه 😅
خانواده مدام می‌گفتن “نشین پشت فرمون، تا وقتی گواهینامه نداری”، اما خب آدم بعضی وقتا فکر می‌کنه کنترل اوضاع دست خودشه...
یه هفته بعدش تصادف بدی کردم.
ماشینم حدود ۱۸۰ میلیون خسارت دید، منم حسابی شوکه شدم. اون روز فهمیدم که گاهی فقط یه لحظه بی‌احتیاطی، می‌تونه ماه‌ها عقب بندازت.

ولی نکته خوبش چیه؟
من دوباره بلند شدم.
دوباره رفتم کلاس، آزمون، تمرین، استرس، و در نهایت — قبول شدم ✅

الان حس می‌کنم اون گواهینامه فقط یه کارت نیست، یه نماده از صبر، اشتباه، تجربه و بالاخره رشد.
اگه تو هم کاری داری که هی عقب می‌ندازی، یا قبلاً شکست خوردی — فقط یادت باشه:
ممکنه طول بکشه، ممکنه سخت باشه، ولی بالاخره تموم میشه.
بیشتر

بالاخره بعد سه سال گواهینامه گرفتم!
ALH
عباس لطفی نسب
2025/10/25 01:49
The Egg - A Short Story

تو فکر می‌کنی با دیگران می‌جنگی، آنها را می‌سوزانی، تحقیر می‌کنی، یا می‌زنی.
اما حقیقت، همیشه دقیق‌تر و بی‌رحم‌تر از آن است که فکر می‌کنی:
شعله‌ای که بر دیگری می‌افروزی، در حقیقت درون خودت شعله‌ور می‌شود.

هر خشمی که نشان می‌دهی، هر نفرتی که می‌…
تو فکر می‌کنی با دیگران می‌جنگی، آنها را می‌سوزانی، تحقیر می‌کنی، یا می‌زنی.
اما حقیقت، همیشه دقیق‌تر و بی‌رحم‌تر از آن است که فکر می‌کنی:
شعله‌ای که بر دیگری می‌افروزی، در حقیقت درون خودت شعله‌ور می‌شود.

هر خشمی که نشان می‌دهی، هر نفرتی که می‌پراکنی،
مثل آینه‌ای بازتاب خودش را به تو برمی‌گرداند.

نیچه می‌گوید: ما در جهانی زندگی می‌کنیم که هیچ عملی گم نمی‌شود، هیچ شعله‌ای خاموش نمی‌ماند، و هیچ کس نمی‌تواند از بازتاب خود فرار کند.

پیش از اینکه دیگری را بسوزانی، نگاه کن؛
شاید شعله، فقط شعله‌ی خودت باشد.
بیشتر

ALH
عباس لطفی نسب
2025/10/17 22:26
داستان شکست‌هایی که هنوز ارزش یادگیری دارن

چند وقت پیش روی یه پروژه به اسم Soshiyant کار می‌کردیم؛
یه ابزار مبتنی بر هوش مصنوعی و بینایی ماشین برای کمک به نابینایان،
که با تشخیص مسیر و اشیاء، از طریق هندزفری به کاربر هشدار می‌داد.
هدفمون ساده بود: جایگزین کردن عصای سفید با یه سیستم هوشمند…
چند وقت پیش روی یه پروژه به اسم Soshiyant کار می‌کردیم؛
یه ابزار مبتنی بر هوش مصنوعی و بینایی ماشین برای کمک به نابینایان،
که با تشخیص مسیر و اشیاء، از طریق هندزفری به کاربر هشدار می‌داد.
هدفمون ساده بود: جایگزین کردن عصای سفید با یه سیستم هوشمند.

پروژه تا مرحله‌ی MVP و تست کاربر (User Testing) جلو رفت،
اما اونجا بود که با بزرگ‌ترین چالش روبه‌رو شدیم —
نه فنی، بلکه احساسی و رفتاری (Behavioral).

نابینایان از نظر عملکرد، سیستم رو قبول داشتن،
اما از نظر اعتماد و حس امنیت، نه.
اون عصای فیزیکی براشون فقط ابزار راه رفتن نبود،
یه لنگر ذهنی برای اطمینان و کنترل محیط بود.

سوشیانت شاید از نظر فنی موفق بود،
اما از نظر محصولی شکست خورد —
و همین شد یکی از مهم‌ترین درس‌های ما در طراحی تجربه‌ی کاربر:

هیچ فناوری‌ای، تا زمانی که با حس و رفتار انسان هم‌راستا نباشه، تبدیل به محصول موفق نمی‌شه.
بیشتر

داستان شکست‌هایی که هنوز ارزش یادگیری دارن
ALH
عباس لطفی نسب
2025/10/15 21:32
خطای ۴۰۴: حال خوش در دسترس نیست

بعضی روزها فقط می‌خوای کارتو بکنی، تمرکز کنی، پیشرفت کنی... ولی انگار دنیا باهات سر لج داره. ذهن خستست، فشار زیاده، و هر چی تلاش می‌کنی یه چیزی از یه‌ جا کم میاد. گاهی مجبوری بخندی، چون اگه نخندی، می‌فهمی چقدر خسته‌ای. گاهی باید ادامه بدی، نه چون ان… بعضی روزها فقط می‌خوای کارتو بکنی، تمرکز کنی، پیشرفت کنی... ولی انگار دنیا باهات سر لج داره. ذهن خستست، فشار زیاده، و هر چی تلاش می‌کنی یه چیزی از یه‌ جا کم میاد. گاهی مجبوری بخندی، چون اگه نخندی، می‌فهمی چقدر خسته‌ای. گاهی باید ادامه بدی، نه چون انگیزه داری، چون چاره‌ای نداری. با این‌حال، باز می‌شینی سر کار، چون یه بخشی ازت نمی‌تونه دست بکشه. همون بخشی که با همه سختی‌ها، هنوز امیدوارِ یه روز بالاخره اوضاع درست می‌شه. بیشتر

خطای ۴۰۴: حال خوش در دسترس نیست
ALH
عباس لطفی نسب
2025/10/14 23:43
گاهی عشق، با موندن معنی نمیشه…

بعضی وقتا آدم دو نفر رو می‌بینه که واقعاً همدیگه رو دوست دارن، ولی نمی‌تونن کنار هم بمونن. نه چون کم دوست دارن، بلکه چون زندگی همیشه با احساسات هماهنگ نیست.

من یاد گرفتم عشق واقعی فقط این نیست که یکی رو نگه داری.
گاهی یعنی بدونی کِی باید بذاری بره…
بعضی وقتا آدم دو نفر رو می‌بینه که واقعاً همدیگه رو دوست دارن، ولی نمی‌تونن کنار هم بمونن. نه چون کم دوست دارن، بلکه چون زندگی همیشه با احساسات هماهنگ نیست.

من یاد گرفتم عشق واقعی فقط این نیست که یکی رو نگه داری.
گاهی یعنی بدونی کِی باید بذاری بره تا خودش رو پیدا کنه.
گاهی یعنی بفهمی وقتی شرایطت هنوز جوری نیست که بتونی بسازی، موندن فقط درد اضافه میاره.

می‌دونم هنوز دوستم داره، ولی نمی‌خواد بیشتر اذیت شه.
و منم نمی‌خوام مانع خوشبختی‌ش باشم.
همین که بدونم یه جایی از دنیا، کسی هست که روزی با تمام وجود دوسش داشتم، برام کافیه.

عشق تموم نشد... فقط شکلش عوض شد.
شد احترام. شد دعا. شد سکوت.
بیشتر

گاهی عشق، با موندن معنی نمیشه…
ALH
عباس لطفی نسب
2025/10/14 00:52
باگی که باعث شد از پنجشنبه ها متنفر بشم

یه باگ عجیب امروز کلافمون کرد.
ما تو سایت باشگاه حجاب یه سیستم تقویم شمسی سفارشی طراحی کرده بودیم که کاربر می‌تونست موقع ثبت ‌نام توی دوره، روزهای برگزاری (مثلاً دوشنبه،پنجشنبه)، تعداد جلسات در ماه و تاریخ شروع کلاس ها رو انتخاب کنه. بعد سیستم خودش …
یه باگ عجیب امروز کلافمون کرد.
ما تو سایت باشگاه حجاب یه سیستم تقویم شمسی سفارشی طراحی کرده بودیم که کاربر می‌تونست موقع ثبت ‌نام توی دوره، روزهای برگزاری (مثلاً دوشنبه،پنجشنبه)، تعداد جلسات در ماه و تاریخ شروع کلاس ها رو انتخاب کنه. بعد سیستم خودش تاریخ پایان دوره رو محاسبه میکرد.
همه‌چی خوب پیش می‌رفت تا وقتی فهمیدیم پنجشنبه‌ها رو محاسبه نمیکنه 😐
یعنی کاربری که مثلاً می‌خواست تو یه دوره ۸ جلسه‌ای ثبت ‌نام کنه با روزهای «دوشنبه،پنجشنبه»، سیستم براش فقط «۸ تا دوشنبه» حساب می‌کرد!
کد رو خط‌ به ‌خط چک کردیم، تاریخ‌ها رو لاگ گرفتیم، حتی تقویم رو با datetime میلادی مقایسه کردیم...
ولی نه، این قصه سر دراز داشت.😅
آخرش تسلیم شدیم.
رفتیم سراغ یه بازطراحی کامل برای ماژول تقویم و ثبت‌نام، این بار با ساختار ساده‌تر و تست‌های بیشتر.
🔧 نتیجه‌ای که گرفتم؟
بعضی وقتا به‌جای وصله‌پینه، باید با شجاعت یه سیستم رو از صفر بازطراحی کرد.
چون وقتی یه باگ ریشه‌ایه، فقط پاک کردن اثرش، مشکل رو حل نمی‌کنه.
بیشتر

باگی که باعث شد از پنجشنبه ها متنفر بشم